talkh o shirin part_1

parmida : فاطمه بهترین دوستم بود چند سال با هم بودیم دوست که نمیشه گفت. باید بگم

خواهر البته خواهرم کمه ! تو سال آخر مدرسه درباره علایقمون با هم حرف زدیم و فهمیدیم

دوتامونم ماکانی هستیم =)

من و فاطی 50% سلیقه هامون مثل هم بود ، نصف دیگش هم کلا متفاوت بود !

خلاصه همه زندگی ما فقط و فقط ماکان شده بود ، منبع آرامشمون ، منبع انرژیمون !

یه روز تصمیم گرفتیم بریم کنسرت ماکان و با هم قرار گزاشتیم ،

بعد یه ساعت رسیدم سر قرار رو به روی پارکـ ملت ،

P : سلام فاطی جون خوبی چخبر

F : سلام به روی ماهت ، مرسی عزیزم خودت خوبی ؟

+ : منم خوبم بخوبیت

- : خب چیکار کنیم ؟

+ بشینیم همو نگاه کنیم ! =/ بزن بریم دیگه

- خخ ، اوکی، بریم که میخوایم عشق جان ها رو ببینیم

Parmida : وارد سالنـ شدیم و ردیف دوم نشستیم ، خیلی منتظر بودیم تا رهامیر بیان ولی نیومدن

حتی خبری از اعضا گروه هم نبود ... تو فکر بودم که یهویی فاطمه گفت :

- : پاری میگم نکنه اشتباه اومدیم !؟ خبری نیستا

+ : نه ، این همه جمعیت بخاطر ماکان اینجان

- : ولی چرا هیچ خبری ازشون نیست ؟

+ : خب یکم صبر کنیم بیان

- : دیگه تا کی ؟

+ : تا هر وقت که بیان

- : خیلی نگرانم ! چرا نمیان

+ : نگران نباش ...

- : ولی چطور ؟

+ : بالاخره که میان

همینجوری با فاطی مشغول بحث و جدال بودیم که رهام از پشت پرده اومد و گفت :

* : ما از همتون عذر میخوایم ولـــــــــــــی ...

(این پارت ادامه دارد ....)

نظرات به 5 تا برسه پارت بعدی رو میزارم ، فعلا

 

 

 



منبع: http://baxmacaniroman.blogfa.com/